تبليغاتX
تبخیر - مربوط به دو ماه پیش

تبخیر

مربوط به دو ماه پیش

سر و صدا نباشد خوابم نمی برد . مشکل دارم . پنج شنبه شب ها بازی خانه ی تربتی هاست . آن موقع ها که سوژه ی قمار ریم و شنل بود ، من و شهاب با هم می رفتیم . بد نبود . خرج اتینا مان را در می آوردیم . اما پوکر بی پدر و مادر است ؛ کاری به دست و حدس و حافظه ندارد . با کنترل هدفمند احساس ها و هیجان ها مرتبط است . باید تاثیر بگذاری . از هیچ حرف و حالتی متاثر نشوی . توانا باشی در تمیز راست و دروغ طرف . طوری حرف نزنی که رقیب ها به نتیجه ی کلی ای درباره ات برسند . همه کس را معنی بکنی و اجازه ی معنی شدن را ندهی ؛ چند تا اصل ساده . درغیر این صورت دست اول نه، دست دوم حتما دخلت آمده و باید سر کیسه ی پول و اعصابت را شل بکنی . به همین خاطر کشیدم کنار . گفتم با خودم که تعارف ندارم .

حالا شهاب رفته خودش را با قاسم گلابی هماهنگ کرده . هر پنج شنبه شب مثل امشب می روند تا صبح ورق شان را بازی می کنند ، سیگارشان را می کشند ، با دلسترشان حال می کنند و من را در ابتدای جاده ی بی خوابی ام تنها می گزارند . من هم یکی از آن آهنگ های شلوغ پلوغ را که برای همین موقع ها تدارک دیده ام می گزارم و تا صبح بی هیچ مشکلی تخت می خوابم . فقط همین امشب مجبور شده ام این طور مثل چراغ راهنما لب تخت بیدار بشینم و در حالی که بدنم از خستگی حالت ِ قرص جوشان توی لیوان آب ولرم را دارد زل بزنم به اثاثیه و به این قکر بکنم  که تا صبح باید چند مرتبه پلک بزنم . آن هم چون یکی از بچه ها بعد از ظهر آمد کامپیوتر را با خودش برد . اگر نمی گفت مهمان ویژه ای دارد ، می پیچاندم و کامپیوتر را نمی دادم . حالا هم خوابم رسیده بود نوک درخت ها . شاید من هم روزی به خاطر مهمان ویژه ای محتاج کمک شدم .

الآن دقیقا سه و بیست و دو دقیقه ی هوا تاریکاست . ساعت ده بچه ها رفتند خانه ی تربتی ها .تا یازده ، ظرف ها را شستم و کف آشپزخانه دستمال کشیده شد . تا دوازده اتاق را جارو کردم و روتختی ها و رو بالشی ها ، ضدعفوفنی شده و سفید توی راه پله ها روی بند پهن شد . تا یک ، صفحه ی حوادث خراسان را به دقت مطالعه کردم و ناخن هایم را روی یکی از صفحات نیازمندی ها گرفتم . هیچ کدام از این ها خواب آلودم نکرد . اما حتی فکرم سمت ایبوپروفن نرفت . چون مصرف این جور نقل و نبات ها به کبد و کلیه آسیب جدی وارد می کند و به نظر "ستون ویژه ی بیماری های مردان" - که روزهای دوشنبه و چهار شنبه در روزنامه ی سلامت چاپ می شود- احتمال ابتلا به سرطان پروستات را افزایش می دهد . چه کنم و چه کار نکنم ، یک ماهی تابه گذاشتم زیر دوش حمام و کمی شیر را شل کردم که چکه کند و یک سر و صدایی راه بیاندازد . بدتر شد . با این کار سکوت مثل یک بادکنک بنفش ِ در حال باد شدن ، کم کم بزرگ تر و بزرگ تر شد و شکمش را چسباند به نوک بینی ام .

وقتی شیر حمام را سفت کردم ساعت دقیقا دو بود . حالت بدی است . لباس گرم و گیرا و کهنه پوشیدم و رفتم نشستم لب پشت بام . خیابان مثل اتاق خواب بچه های سه ساله بود . چند تا چراغ خواب کوچک و باحال داخلش روشن بود . روی دیوارهاش چند تا پوستر بامزه داشت (منظور همان تابلوی مغازه هاست) . آسفالت مثل تخت سینه ی بچه ای که روی تختش خوابیده آرام و تمیز بود ( رفته گرها کارشان را نهایت تا ساعت یک تمام می کنند ) و مادرش درخت ها را مثل شاسخین های پشمالو دو طرف تختش چیده بود و گوشه ی پنجره را باز گذاشته بود که هوای اتاق کمی خنک شود . به نظر من هم این ماه و ستاره های بلوری که مادرها از سقف آویزان می کنند به نسبت قیمت شان آرامش خوبی به بچه ها می دهد . خداخدا می کردم رفته گری که مثلا فراموش کرده یک تکه از پیاده رو را تمیز کند بیاید و با جارو سیخی اش کمی لالایی بخواند . (تکرار می کنم ؛ حالت خیلی بدی است . توالی نیاز و نفرت است ) تا دوردست ها چشمم را دواندم . هیچ جسم نارنجی رنگی را که تکان بخورد ندیدم . ولی صد متر بالاتر یک پیکان سفید با چراغ های خاموش میدان را دور زد ، در اتاق را باز کرد و با احتیاط – یعنی حداکثر با ده کیلومتر سرعت – داخل شد . خودم را جمع و جور کردم . موتور نرم و میزانی داشت . من تا وقتی نزدیک نشده بود فکر می کردم دارد دنده خلاص می آید . یک مرد سیبیلو که شبیه معلم ها بود پشت رل نشسته بود . یک زن چادری با صورتی خانه دار و قهوه ای کنارش بود . داداشم اگر توی همچین خیابان خلوتی پشت رل بود کمتر از صد تا نمی رفت . ولی این یارو نه . انگار داشت شعر می گفت . همین طور آرام آمد از جلوی خانه - یعنی از روی سینه ی بچه -  رد شد و یک مرتبه انگار که واژه ی گمشده اش را پیدا کرده باشد زد روی ترمز . گفتم حتما الآن یارو می آید بیرون توی جوب بشاشد . خیلی با حال می شد . ولی سه چهار دقیقه گذشت . هیچ کدام شان پیاده نشدند . گفتم لابد باک شان خالی شده و کاری از دست شان برنمی آید ؛ که این طور بی حرکت نشسته اند سر ِ جاشان . داشت خوابم می گرفت . صدایی آمد . چشم هایم را باز کردم دیدم آقا معلم پیاده شده و دست به سینه تکیه داده به کاپوت و دور را نگاه می کند . بی شرف اصلا تکان نمی خورد . دو دقیقه ای گذشت . پلک هام سنگین شد که دوباره یک صدایی آمد . باز کردم دیدم زن هم پیاده شده و دست به سینه به کاپوت تکیه داده . بعضی ها واقعا زیادی سعی می کنند عجیب غریب باشند . مرد حسابی آخر انگار یک زن کنارت ایستاده ! یک کلمه حرفی ، یک حرکتی . باید بگویم کمی حول برم داشته بود . این که نیمه شب یک زن و مرد مثل دو تا قوطی شامپوی عروسکی به کاپوت یک پیکان سفید تکیه بدهند آدم را می برد طرف چاقو و روسری و صفحه ی حوادث . هیچ چیزی نشد . فقط بعد ده دقیقه یک نفر فیلم را از حالت استاپ خارج کرد و قوطی های شامپو سوار شدند ، تیک آف کردند و با صد کیلومتر سرعت دور شدند . "کجا با این عجله؟ " من این جمله را گفتم .

حالا که دو ساعتی از ماجرا می گذرد می گویم که اگر آن دو نفر ، آن لحظه توی مغزم به جای قوطی شامپوی عروسکی به شکل دو نفر پوکر باز ِ در حالی بازی در می آمدند – که روی نقطه ای از حیثیت و هوشمندی تمرکز کرده بودند- بهتر می توانستم حرکات شان را پیش بینی کنم . خیلی خسته ام ولی طوری خوشحالم که انگار چایی زعفران خورده ام .این ماجرا متقاعدم کرد که در آینده آدم موفقی می شوم . چون تا به حال بارها به من اثبات شده که تصمیم های درستی گرفته ام . مثل همین یکی . درباره ی ترک پوکر .                

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 14:27  توسط جمال  |